دهاتی
نرخ یک بوسه اگر قیمت صد جان بدهی رضا حیدری سلام دوستان عزیز.امیدوارم که حالتون خوبه خوبه خوب باشه انشاالله ممنون از اینکه به وب خودتون سرزدید هر جمله ویامتن زیباویا...دارید محبت بفرمایید بنویسید موفق باشید
منم بر در زنم امشب ،جوابم می دهی یا نه؟ نشانی از خودت یکدم ،ز بابم می دهی یانه؟ خوشا آندم ز در باجان،مرا چون جان می خواندی رخت تسکین این جان خرابم می دهی یا نه؟ ز تو مخمور و پشت در،گدایی جام در دستم از آن شهد لبت جامی شرابم می دهی یانه؟ تو معبودی و من بنده،تو فرمان دادی و وعده پرستش کردمت ای بت، ثوابم می دهی یا نه؟ به راه تو ز پیمودن ،منم بس خسته و تشنه کمی آنهم به دست خود،ز آبم می دهی یا نه؟ شبم را ده رخ ماهت، بتاب آن نور سیمایت بشینم تاب گیسویت،تو تابم می دهی یانه؟ خدایا نزد من امشب،چوهستی خویش ده قولی چو بستم چشم پشت در، به خوابم می دهی یانه؟ میکائل شریفی
هر روز می خوانم برایت شعری از درد معنای هر یک واژه اش یعنی که برگرد تنهای تنها مانده ام من بی تو شاید روزی بدانی بر سرم این غم چه آورد یک روز شاید تو بخوانی قصه ام را یا بشنوی از آنچه دنیا با دلم کرد یک روز شاید وسعت زخم مرا هم رو کرد این دنیای پرنیرنگ نامرد من بی تو میمیرم نمی دانی گل من تو غنچه شادابی و من شاخه ای زرد من یک جهان خاموشی ام،تو شعر آخر فریاد شو شعله بزن بر این لب سرد این خستگی دیگر امانم را بریده بر لب رسیده جان خسته، زود برگرد سمیه سبحانی با یاد نگاهت باز، من می شکنم آرام در چشم سیاهت باز، من می شکنم آرام من ابر بهارانم ،پر گریه ی بارانم بر صورت ماهت باز،من می شکنم آرام وقتی که تو غمگینی،هر چند نمی بینی بر شیشه آهت باز،من می شکنم آرام تا صبح تو برخیزی،صد شور برانگیزی بر پلک پگاهت باز،من می شکنم آرام تا پای عزیزت را،خاری ندهد آزار بر بستر راهت باز،من میشکنم آرام دلگیر چه هستی باز؟از شاخه بکن سیبی چون پای گناهت باز ،من می شکنم آرام سمیه سبحانی

دل ما شکوه نماید که چه ارزان بدهی
همچو خال لب تو گوشه نشینیم که باز
بوسه زان گوشه بر این گوشه نشینان بدهی
گفته ای بر لب چون قند تو راحت نرسم
به سماجت مگسم تا که به قندان بدهی
دل ما گوی وفا در کف چوگان جفاست
نَرَمَد گوی اگر در کف چوگان بدهی
من به بندی ز سر زلف شما دل بستم
تا کنی حبس و از آن بند فراوان بدهی
نوشداروی دلم باش و به نزدم بـِنـِشین
تا که بر باد ، غم و ماتم دستان بدهی
یوسف حسن تو را خواست زلیخای دلم
حاجتی نیست بر او سختی زندان بدهی
عمر بر باد شد و این دل ما خوش به دمی ست
که تو بر باد دمی زلف پریشان بدهی
قدر این گوهر حسنت دل ما داند و بس
دل ما عرصه ی خود ساز که جولان بدهی
روز ما شب شده از داغ فراق و غم تو
تا به شب پرتویی از آن مه تابان بدهی
سر به سودای تو چون داد ، نیاسود رضا
تا به دل نوبتی از آن صف مژگان بدهی



.jpg)
| Design By : Pichak |
